|
تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟ عشق یعنی اینکه یکی بهت بگه از رنگ لباست خوشش می یاد! و تو هم از اون به بعد همیشه همون رنگو بپوشی تا حالا دل تنگ کسی شدی ؟ اصلاً می دونی دلتنگی چیه ؟ اونهم از بدترین نوعش؟ بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی اون کسی که دوستش داری هیچ وقت مال تو نمی شه اینکه بدونی یه روزی از کسی که دوستش داری باید جداشی حالا چه بخوای چه نخوای تا حالا فکر کردی خوشبختی یعنی چی ؟ خوشبختی یعنی اینکه یکی یه گوشه دنیا باشه که دوست داشته باشه یکی باشه که پناه خستگی هات باشه یکی باشه که نگاهش وجودتو گرم کنه تا حالا فکر کردی آرامش یعنی چی ؟ آرامش یعنی اینکه همیشه ته دلت مطمئن باشی که توی سینه کسی که دوستش داری یه خونه گرم داری تا حالا فکر کردی زندگی یعنی چی ؟ زندگی یعنی همه عمرت تلاش کنی و جون بکنی برای بدست آوردن اون چیزی که بهش ایمان داری تا حالا فکر کردی هدف یعنی چی ؟ هدف یعنی صبح که از خواب پا می شی بدونی اون روز باید چیکار کنی. بدونی اون روز باید حتماً عشقتو ببینی تا حالا فکر کردی انگیزه چیه ؟ انگیزه اونه که وقتی می خوای بری سر قرار صد بار بری جلوی آینه و لباستو چک کنی تا حالا فکر کردی قسمت یعنی چه ؟ قسمت یعنی اینکه بشینی دست روی دست بزاری و هر طرف باد اومد تو هم بری قسمت یعنی اینکه همه تنبلی ها و بی عرضگی ها رو بندازی گردن روزگار یعنی بشینی مثل بدبختها به از دست دادن محبوبت راضی بشی به سرنوشت چی ؟ به اون فکر کردی ؟ سرنوشت دیگه اونی نیست که از سرت نوشته سرنوشت یعنی اینکه یه روز جلوی چشات رفیقت و تنها رفیقت تنهات بذاره و بگه " این بازی روزگاره . . . " حالا به خودت فکر کن ! خودتو تا حالا معنی کردی ؟ و انسان یعنی همیشه انتظار . . . انتظار . . . انتظار . . . تقدیم به اونایی که یک بار دوست داشتنو تجربه کردن زندگی همانند دریاچه ایست که گاهی خشک و گاهی در تلاطم است.
در سكوت تنهاييم فكرم در كوچه پس كوچه هاي خاطره گم شد. به دنبال خاطرات تلخ و شيرين گذشته خاطراتي كه بدون آنكه مجالي دهد عشق را تحت تكلم خويش درآورده است . در اين سكوت مانده ام چه بگويم . بغض زبانم را چون بار گناهانم سنگين كرده و قدرت تكلم را از من ربوده است. آري دوست عزيز : صحبت از پژمردن يك برگ نيست. آنان كه در هر گوشه اي در اين شهر خراب آباد پنهان شده اند تا با دشنه اي خونين به قلب ما بكوبند. آري آنان دشمن انسانيت هستند. آنان كه نان را مي خورند و سفره را پاره پاره مي كنند، نمك را مي خورند و نمكدان را مي شكنند. آري آنان گرگاني هستند در آستين ميش. نمي دانم فانوس داغتان را برورق كدام ستاره بياويزم . نمي دانم شرح فراغتان را بر سر كدام كلام بنشانم كه واژه هايم خسته اند. نمي دانم بر سر كدام كوچه ي بي ساماني نوحه غم بخوانم كه واژه هايم خسته اند. بر هر مژه آويختم از اشك چراغي تا گم نكند غم ره كاشانه ما را.
سکوت تنهايــــــــــي ام را تو بشکن : با زمزمه هـــات ، با ترانه هــــات، با هيــــــاهوي خنده هـــات ، با آواي کلمــــات ، با گرماي دستــــات ، با نور ديدگــــانت ، با هياهوي شادي هـــات بشکــــــن و خورد کن سکوت تنهايـــــــي ام را ... بگــــــــذار انعکــاس آن چيزي بـــاشد جز تنهايــــــــي ... بگــــــــذار آن برگشت تو باشــــي ...
درد عشق خدایا گر تو درد عاشقی می کشیدی تو هم زهر جدایی به تلخی می چشیدی همچون من به مرگ آرزوها می رسیدی پشیمون می شدی از اینکه عشقو آفریدی
تقدیم به تو...... من میتونم این دوری را تحمل کنم به فاصله ها فکر نمیکنم... میدونی چرا ؟ آخه جای نگاهت رو دلم مونده...هنوز عطر دستات رو از رو دستاتم استشمام میکنم رد احساست رو دلم جا مونده...میتونم تپشهای قلبم رو بشمارم چشمای بیقرارت هنوز دارن با هم حرف میزنن....حالا چطور بگم تنهام ؟چطور بگم تو نیستی؟ چطور بگم با من نیستی؟آره خودت میدونی....میدونی که همیشه با منی.....میدونی که تو تو لحظه لحظه های جاری هستی....آخه تو تو ی قلب منی....آآره تو قلب من برای همینه که همیشه با منی.... برای همینه که حتی یه لحظه هم از من دور نیستی.... برای همینه که میتونم دوریتو تحمل کنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه .... هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم.....دیگه نمیتونم تحمل کنم.... دستامو میزارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم..... دستامو که بو میکنم مست میشم....مست از عطرت... صدای مهربونت رو میشنوم....و آخر همه اینها...به یه چیز میرسم...به یه عشق میرسم.. به تو آره به تو...... اون موقع دلتنگیم برطرف میشه...اونوقت تو نزدیکتر از همیشه حس میکنم اونوقت دیگه تنها نیستم....حالا من این تنهایی رو خیلی دوست دارم... و به این تنهایی دل بستم..حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست... پر از یاد عشقه...پر از اشک های گرم عاشقانه..... خیلی دوست دارم نازم
تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست میدارم تو را به خاطر عطر نان گرم برای برفی که آب میشود دوست میدارم تو را برای دوست داشتن دوست میدارم تو را به جای همه ی کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست میدارم تو را به خاطره خاطرها دوست میدارم برای پشت کردن به آرزو های مهال به خاطر نابودی توهم و خیال دوست میدارم تو را بی آنکه دوستم بداری دوست میدارم تورا برای دوست داشتن دوست میدارم تو را به خاطر دود لاله های وحشی به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان برای بنفشیه بنفشه ها دوست میدارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم تو را به جای همه ی کسانی که ندیده ام دوست میدارم تو برای لبخند تلخ لحظه ها پرواز شیرین خاطره ها دوست میدارم تو را به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست میدارم اندازه ی قطرات باران اندازه ی ستاره های آسمان دوست میدارم تو را اندازه ی خودت ، اندازه ی آن قلب پاکت دوست میدارم تو را برای دوست داشتن دوست میدارم
وقتی به تو فکر می کنم کارهای کوچکی که همه می کنند از یادم می رود صورت تو را در همه گلها می بینم و چشمانت را در ستاره ها فکر کردن به تو فقط فکر کردن به تو عشق من...
آسمان امشب به حالم گريه کن روح تبدار مرا پاشويه کن آتش افکند عاشقي بر حاصلم گريه کن بر مجلس ختم دلم گريه کن بر من که روحم تير خورد سايه احساس من شمشير خورد شوخ چشمي بي شکيبم کرده است با خودم حتي غريبم کرده است شوخ چشم است و دلم در چنگ اوست هرچه هست ازچشم پر نيرنگ اوست آه آن بلا آن درد سينه سوز از کجا آمد نمي دانم هنوز شايد از نهتوي جنگل هاي راز شايد از پشت کپرهاي نياز او که با اينه ها فانوس بود چشم او يک کاسه اقيانوس بود آمد و بر پشت بامم پر کشيد از سر پرچين قلبم سر کشيد آمد و زود از سر نعشم گذشت بي وفا سيلي خورم کرد و گذشت آمد و بر پشت پايش گم شدم از جنون ورد لب مردم شدم رفت و طاق عشق من آوار شد رفت و منصور دلم بر دار شد رفت و کوه طاقتم را باد برد يوسف اميد من در چاه مرد اين هم از يک عمر مستي کردنم باز هم شبنم پرستي کردنم اي دل شوريده مستي مي کني؟ باز هم شبنم پرستي مي کني؟ رام هر کس کي شود آهوي دشت اي دل بيچاره ديدي بر نگشت من که گفتم اين پرستو رفتنيست من که گفتم اين بهار افسرد نيست من که گفتم اي دل بي بند و بار عشق يني رنج يعني انتحار عشق خونت را دواتت مي کند شاه باشي عشق ماتت ميکند آه عجب کاري به دستم داد دل هم شکست وهم شکستم داد دل
در كنار ساحل با خدا قدم مي زدم! در آسمان تصويري از زندگي خود ديدم! بر زمين دو جاي پا ديدم، يكي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا وقتي آخرين تصوير زندگيم را در آسمان ديدم، به زمين نگاه كردم، اما يك جاي پا بيشتر نديدم! از خدا سوال كردم: خدايا فرمودي اگر به تو ايمان بياورم هيچ زمان تنهايم نخواهي گذاشت. اكنون در سخت ترين تصوير زندگيم يك جاي پا بيشتر نيست! چرا اين زمان كه بيشترين نياز را به تو داشتم تنهايم گذاشتي؟ خداوند فرمود: فرزند عزيزم! تو را دوست دارم و تنهايت نمي گذارم. در مواقع سخت اگر يك جاي پا مي بيني، در آن لحظه تو را به دوش كشيده ام...
کاش اینجا بودی همین الان همین الان که بی تاب تو ام ... تو چی .. تو هم مثل من انقدر بی تابی انقدر دلتنگ؟ چرا نمیایی ؟ چرا انقدر دوری که من نتونم هر روز ببینمت ؟ آخ اگر می دونستی چقدر دوست دارم ... کاش زود تر می آمدی... دوستت دارم بی بهانه
|
درباره من![]()
سلام
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبآذر 1387شهریور 1387 فروردین 1387 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 پیوندها
ღ .::طلوع دوباره عشق::.ღ |